۱۶ فروردین ۱۳۹۹
فروردین ۱۶, ۱۳۹۹

داستان کوتاه

فروردین ۱۶, ۱۳۹۹ ۰ دیدگاه

داستان کوتاه آموزنده

قایق تان را به کدامین ساحل بسته اید؟
نیمه شبی چند دوست به قایق سواری رفتند و زمان زیادی پارو زدند. سپیده که زد گفتند: « چقدر رفته ایم؟ تمام شب را پارو زده ایم!»ولی دیدند درست در همان جایی هستند که شب پیش بودند! آنان تمام شب را پارو زده بودند، ولی یادشان رفته بود طناب قایق را از ساحل باز کنند!

در اقیانوﺱ بی انتها هستی، انسانی که قایقش را از این ساحل باز نکرده باشد هر چه قدر هم که سختی بکشد به هیچ کجا نخواهد رسید.

شما قایق تان را به کدامین ساحل بسته اید؟ ساحل افکار منفی، ناامیدی، ترس، طمع ، تکبر ، غرور ، گذشته یا…

—————————————

داستان کوتاه,داستان کوتاه پند آموز,داستان کوتاه جالب
داستان کوتاه جالب

داستان ارباب و دهقان
دهقان پیر با ناله میگفت :
ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود اینهمه تیره بختی نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ افریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا می بیند!

ارباب پرخاش کرد که:بیچاره! چهل سال است نان مرا زهرمار می کنی! مگر نابینا هستی، نمی بینی که چشم دختر من هم چپ است؟!

دهقان گفت:چرا ارباب می بینم ولی چیزی که هست!!
دختر شما همه ی این خوشبختی ها را” دو تا” می بیند…
ولی دختر من، اینهمه تیره بختی را…

—————————————
داستان من هم مسافرم…
مردی جهانگردی شنید روحانی مقدسی در سرزمین خاور زندگی میکند. وسایلش را جمع کرد تا برود و شکوه و بزرگی وی را ببیند. وقتی به منزل روحانی رسید وی را در کلبه محقری تنها یافت در حالی که در آن منزل جز یک قفسه کتاب و میز و صندلی چیزی وجود نداشت.

مرد جهانگرد از روحانی پرسید:« پس وسایل منزل شما کجاست؟»

روحانی پرسید:« وسایل تو کجاست؟»

مرد جهانگرد جواب داد:« من وسیله ای ندارم. اینجا مسافرم.»

روحانی نیز جوابداد:« من هم وسیله ای ندارم. اینجا مسافرم…»